
كجا بروم تا هيچ خاطره اي نباشد؟ !
كجا بروم تا ذره اي آرامش را در وجودم حس كنم؟ !
كجا بروم كه هرگز چشمانم به آن نگاه سبزگره نخورد؟ !
كجا بروم تا دل تنگم رسوا نشود ؟!
فعلا هيچ كجا ... بمان ... تو بايد بماني ...
روزت نزديك است و خاطرات همه به نوبت ايستاده اند تا من را به گذشته ببرند ...
يادم مي آيد ...
رفتيم دشت ...
تو اكسيژن تنفس ميكردي ومن در كناره تو؛ هواي عشق را به خود تزريق ميكردم...
گل بود و گل ...
و ميان اين همه گل من بودم وتو ...
با تمام وجودم قشنگترين حرفها را به مناسبت ؛روزت تقديم تو كردم ...
با تمام وجودم از عشق خالصانه ام براي تو گفتم...
با تمام وجودم تو را در آغوش گرفتم ....
با تمام وجودم فرياد زدم دوستت دارم ...
و ...
گفتي: مطمئني كه دوستم داري ؟!
گفتم اين را بدان كه ...
عشق هرگز نميميرد ...
خنديدي و گفتي : خواهي و نخواهي عشق خود به خود ميميرد ...
لبخند زدم و گفتم: براي من ... هرگز ...
اين درست همان جملاتي است كه بين من وتو به يادگار حك شد ...
آنجا من انكار كردم؛ تو خنديدي و گفتي: خواهي ديد ...
حالا که نيستي ...
ميخندم به اين عشقي كه مرده است ...
اكنون نميدانم با چه كسي اين روز را جشن خواهي گرفت ؟
وچه كسي تو را عاشقانه بغل ميگيرد و صادقانه از عشق با تو سخن ميگويد ؟
فقط اين را ميدانم ...
كه تو ...
مرد نيستي .....
برچسب:
نویسنده: nik