فكرميكنم به چه نميدانم ...!
درسته همان سالگردي كه هميشه جشن ميگرفتيم وخاطرات آن روز را با هم مرورميكرديم.
وكيلم
بله
لبخندتو بر صورت من ... گرمي دستي بر دستان من ... و بوسيدن من و تو ... و گفتن: انشاالله به پاي هم پيربشويد ...
دلم ميخواست هرچه زودترتمام شود وفقط من باشم و تو ...
آي عشق ميشنوي ... تو هم كر ميكني ... هم كور !
آي وصال ميشنوي... تو جدايي را غير ممكن !
تمام شد ... بالاخره به آن تنهايي شبانه رسيديم ...
صداي نفسهاي تو لرزه بر اندامم مي انداخت ... حرفهاي قشنگت من را به آينده اي روشن ميبرد ... واين ما شدن شيرين ترين لحظه بود.
چه شب زیباست زیر نور مهتاب عاشقانه با هم بود

و اما بعد ...
سكوت ... صبر ... گذشت ...
در برابرتو ...
و تو ... هيچ كدام از آن حرفهاي شيرين را به واقعيت تبديل نكردي ... و سالها تلخ ترين حرفها را در گوشم زمزمه كردي ...
سكوت كردم ... چون عاشق بودم ...
صبر كردم ... چون همه چيز را به دست زمان سپرده بودم ...
گذشت كردم ... چون جدايي ازتو برايم غيره ممكن بود ...
مدتها گذشت ...
بدون هيچ تغييري ...
فقط من بودم كه روز به روز عاشق تر ميشدم و خسته از اين عشق ...
من كجا بودم و تو كجا ... ؟!
تو در فكر خيانت به من ... من درفكره داشتن تو!
نه ... اشتباه نكن ... خيانت تو با هيچ چيز، جبران نخواهد شد ... حتي ديگر گذشت ، صبر و سكوت هم براي تو كاري نخواهند كرد ...
تمام عشقم را به گور بردي ...
خانه ي آرزوهايم را ويران كردي ...
دلم را هزار تكه كردي ...
چشمه اشكم را جاري كردي ...
نفرت را در كوتاهترين زمان به من هديه كردي ...
و جدايي را ممكن ...
حالا من اينجا نشسته ام و خاطرات را مرور ميكنم ... اما بي تو ...
اين روز را جشن ميگيرم ... اما بي تو ...
و شايد سالهاي بعد سالگرد جداييمان را جشن بگيرم ...
بدون لحظه اي دلتنگي براي تو ...

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟!
برچسب:
نویسنده: nik