خرید بک لینک
مو های حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خودش را گلت می کند.

دیروز که حسنک با کبری chat میکرد،کبری به او گفت: تصمیم بزرگی گرفته است کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او chat نکند چون که او دلش میخواست با پترس chatکند.

پترس پای کامپیوتر نشسته بود و chat می کرد پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون او زیاد chat کرده بود او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند پترس در حال chat کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمبن برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود الان چند سالی است که کوکب همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد او حوصله ی مهمان ندارد او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغگو شکایتی ندارد. چون

دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد!!!

به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان ما آن داستان قشنگ وجود ندارد! نویسنده: دکتر انوشه (استاد دانشگاه تهران)

برچسب: نویسنده: nik تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1391 ساعت: 5:25

صفحه بندی