با دلی لبریز از غم می نهم پا در غروب
می شمارم لحظه ها را بی تو تنها در غروب
در سکوتی آشنا با خاطراتت می شوم
وقت بی اندازه ای را غرق رویا در غروب
می روم تا ساحل دریا به پا بوس خیال
آه...غمگین می شود دریا در آنجا در غروب
قطره های اشک را بر گونه جاری می کنم
تا تماشا می کنم،تنهاییم را در غروب
ناگه از رویای شور انگیز می آیم به خویش
با نوای دلنواز موج دریا،در غروب
تاکنون سر کرده ام بی روی تو..جایی نشد
رشته بغض گلویم پاره،حتی در غروب
کاش می آمد دوباره بوی تو در خانه ام
بانسیمی از فراسوی تمنا در غروب
چون به یاد تو بریزد از لب...غزل
سفره ی دل می گشایم باز فردا،در غروب

در حــ ــــــ ـــوالـــ ـی غـــ ـــــروب
یک عمـــــــر پشــیـــــــمان زپشیــــــــــمانی خـــــــــــویشم
برچسب:
نویسنده: nik