امروز روز خیلی خوبی برای من بود،
الان میگم چرا، من امروز تا حدودای ۶ بیدار بودم، یه بخش دیگه پروژه رو ایمیل کردم برای استاد، خوابیدم و ساعت یک رب به ۱۱ به زوووووور بیدار شدم و صبونه خورده نخورده رفتم دانشگاه،
اول رفتم دفتر شاهد برای گرفتن گواهی تدریسم و هماهنگی کلاس جدیدم، اگه به حد نصاب برسه سه تا کلاس برام تشکیل میشه و این شروع خوبی برای سال جدیده،
بعدش رفتم امورفرهنگی برای گرفتن عکسهای جشن فارغ التحصیلیم، برخلاف تصورم عکسهام خیلی خوب شده بود، خیلیااا!
بعد رفتم دانشکده، در مورد این پروژه پژوهشی که کار میکنیم با استادم حرف زدم، گفت دیگه رو به اتمامه و باید هر چه زودتر مسئله مالیش رو هم حل کنیم، نمیدونم این وسط چقدر قراره گیر ما دانشجوها بیاد!! چون دست کلی آدم کله گنده پشت این پروژه است!!
با مهندس هم یکم گپ زدیم، و در مورد یه جشن صحبت کردیم و ایشون هم طبق معمول خندید، خنده که چه عرض کنم ریسسسه رفت!
وقتی از دفتر مهندس اومدم بیرون، دیدم یکی از بچه های زمین، اومده دفتر گروه میخواد بره پیش مهندس تا براش لایه شهرستانش رو از تو نقشه کلیپ کنه!!!! چشام داشت درمیومد که اینا چرا اینقده تنبل و در عین حال پر رو تشریف دارند!!!!! فک کن بری به استاد بگی اینکارو برای من انجام بده،، تازه زحمتش شده بود لپ تاپش رو بیاره از دانشکده، ریخته بود رو فلش داده هاش رو که مهندس با سیستم خودش باز کنه و براش انجام بده و ...!! وقتی دیدم با استاد چیکار داره ، کااااااااملا منصرفش کردم و گفتم تا این حد شخصیت یه دانشجو و استاد رو پائین نیارید، برو از یه دانشجو بپرس بلده!! و از همون دم در گروه برشون گردوندم!! حیف فرصت نشد برا مهندس تعریف کنم بخندیم!!
بعد از گروه رفتم زیراکس فناوری، عکس کوچولوگیای شبنم رو دادم اسکن کرد و زد رو شاسی، خیلی خوشگل شده عکسش، این بمناسبت هدیه تولدش بود،
وقتی اومدم خوابگاه، حسسسسسسابی گشنم بود، و ضمن اینکه خیلی هم خسته بودم، یکم با ملیکا (بچه خانوم. س) بازی کردم، واقعا دختر شیرینیه، منو میبینه کلی ذوق میکنه، از بس براش آهنگ گذاشتم و باهاش رقصیدم، منو میبینه شروع میکنه به رقصیدن!!
بعد از ناهار یعنی حدودای ۴ خوابیدم تااااااا ۸:۲۰ که با صدای شبنم بیدار شدم، خاطره و صبا اومده بودن خوابگامون که بمونن، خیلی از دیدنشون خوشحال شدم، کلی گپ زدیم و خندیدیم،
الانم که دارم اینا رو مینویسم، اون سه تا اونور دارند پرتقال خونی میبینن،
منم میخوام برم حمووم،
من امروز خیلی خیلی خوشحالم...
روز خیلی خوبی بود،
خدا رو شکر...
برچسب:
نویسنده: nik