درد های من...اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن، كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو، همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند. من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت وگرنه بيش تر نزد من مي ماند. مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي گل هاي اطلسي و لادن دروغين بودند اگر حقيقت داشتند كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي درختان و پرندگان مرده را شمرد پس من در غيبت مهمان درختان را از فصل جدا كردم.
□
قلب تو هوا را گرم كرد در هواي گرم عشق ما تعارف پنير بود و قناعت به نگاه در چاه آب.
مردم كه در گرما از باران مي آمدند گفتي از اتاق بروند چراغ بگذارند من تو را دوست دارم.
اي تو اي تو عادل تو عادلانه غزل را در خواب در ظرف هاي شكسته تنها نمي گذاري در اطراف انفجار يك شاخه ي له شده ي انگور است قضاوت فقط از توست.
شاخه ي ابريشم را از چهره ات بر مي دارم گفتم از توست گفتي: نه، باد آورده است. هنگام كه در طنز خاكستري زمستان زمين را تازيانه مي زدي خون شقايق از پوستم بر زمين ريخت.
□
ابر نخستين ترانه ي معجزه را بر لبهامان حك كرد زبانمان را فراموش كرديم كفش و لباسمان كهنه ماند و ما با بوسه درختان را بهار كرديم.
ما در بدبختي ، سوء تفاهم بوديم بادكنك ها كه نفس هاي عشق مشتركمان در آن حبس بود به تيغك ها خورد و منفجر شد قلبمان ايستاد و ساعت هاي خفته ي زمين به كار افتاد.