خرید بک لینک
حضرت در بین لشگر با صدای بلند می فرمود : ای معاشر مسلمین کیست

از شما بر سر آن چاه برود و از برای ما خبری بیاورد تا من پیش خدا بهشت

را برای او ضمانت کنم.

پس (( ابوالعاص ابن ربیع )) که برادر رضاعی حضرت پیامبر بود , عرض کرد :

یا رسول الله ! این افتخار را به من مرحمت کن , زیرا یک مرتبه دیگر هم من

به همراه جمع کثیری بر سر این چاه رفته بودیم, چون بر سر چاه رسیدیم

عفریتی عظیم از چاه نمودار شد هر کس از ما که اسب تندر داشت نجات یافت

, مابقی هلاک شدند, اما یا رسول الله! من آنروز هنوز به اسلام مشرف نشده بودم,

الحمدلله خداوند ما را به وجود مسعود شما هدایت فرمود و از برکت دین مقدس

اسلام امیدوارم آسیبی به من نرسد.

حضرت دعای خیر در حق (( ابوالعاص )) فرمود و اجازه رفتن داد و ده نفر

از شجاعان و دلیران برجسته سپاه را همراه (( ابوالعاص )) فرستادند,

همه اینها با تجهیزات کامل روانه شدند, وقتی که به نزدیک چاه رسیدند,

ناگاه عفریتی از میان چاه, مانند نخله سیاه , تنوره کشان سر به آسمان کشید,

چشمها مانند طشت پر از آتش

مانند رعد قاصف سیحه بر می کشید و زمین از هیبت لرزه او به لرزه در آمد

( واقعا علم متافیزیک خیلی عجیبه ، که البته در مباحث کیهانشناسی مورد مطالعه هم هست

یا حتی مکانیک بوهمی ! )

که در آن لحظه مسلمانان خواستند فرار کنند که

(( ابوالعاص ابن ربیع )) فریاد بر آورد که (( یا اخوانی , من الموت تهربون ؟ ))

یعنی (( ای برادران , آیا از مرگ فرار می کنید؟ ))

در جای خود بایستید و مرا با این عفریت تنها بگذارید از بر او ظفر یافتم

مقصود حاصل است والا سلامم را به رسول خدا برسانید ..

پس ابوالعاص , شمشیر بر کشید و قدم جرات پیش نهاد,

آن عفریت فریاد کشید: کیستید و برای چه آمده اید ؟ آیا نمی دانید

در این مکان پادشاهان جن و متمردان عفاریت جمعند که همه آنها

از فرمان سلیمان (ع) سرکشی کرده و از گردنکشان و دلیرانند !!!

ابوالعاص فریاد کشید و رجز خواند !

یاران گفتند: کلام ابوالعاص, تمام نشده بود که دیدیم عفریت صیحه ای کشید

و خود را بر روی ابوالعاص انداخت, ابوالعاص را مانند گنجشک در چنگال باز دیدیم,

فقط صدای وی را می شنیدیم که می گفت: (( بلغوا سلامی علی رسوال الله ))

یعنی (( یاران! سلامم را به رسوال خدا برسانید ))

ما از ترس فرار کردیم, بعد دیدیم آن عفریت به چاه رفت.

برگشتیم و جنازه (( ابوالعاص )) را که مثل ذغال سیاه شده بود در سر چاه دیدیم

, بر سر جنازه نشسته, گریه نمودیم.

در همین حال از میان چاه غلغله و هیاهو بلند شد, گروه گروه صورتهای عجیب

و غریب بیرون می آمد , ما همه پا به فرار گذاشتیم و به حضور پیامبر اکرم رسیدیم .

دیدیم که جبرئیل خبر شهادت (( ابوالعاص )) را به پیامبر رسانده و آن بزرگوار گریه می کند

, بعد فرمود : به آن خدایی که روح محمد در قبضه قدرت اوست,

الان روح ابوالعاص, در حوصله مرغ سبزی است که در بهشت می خرامد,

اصحاب هم آرزو می کردند که کاش ما به جای ابوالعاص بودیم.

در آن زمان, حضرت امیر المومنین برای ماموریت مهمی از لشگر عقب

مانده بود وقتی که رسید , (( عمر ابن امیه ضمری)) به استقبال

آن حضرت شتافت و جریان شهادت ابوالعاص را به را به حضرت تسلیت گفت ,

اشک از چشم مبارکش جاری شد و بعد به حضور پیامبر اکرم رسید و آن

مصیبت را گرامی داشت , پیامبر فرمود : فعلا ابوالعاص , با بدن سوخته

در کنار (( بئر العلم )) افتاده است و خاکهای بیابان بر روی او می ریزد حضرت امیر عرض کرد :

چاکران اگر کم شوند چه غم از سر تو مباد, مویی کم شود



ادامه دارد لطفا از خواندن ادامه منصرف نشید !!


برچسب: نویسنده: nik تاريخ: جمعه 3 شهريور 1391 ساعت: 1:06

صفحه بندی