
مگر یادت میگذارد که آرام باشم؟
مگر خاطره هایت میگذارند که بی تو زندگی کنم؟
محال است بی تو بودن ، خیال است با تو پر کشیدن...
مگر یادت میگذارد که فراموشت کنم
کاش اینجا همان آغاز بود ، کاش هیچ آغازی پایان نداشت
گرمای تنت بر روی تنم نشسته،
جای بوسه هایت بر روی گونه ام مانده
از وقتی رفتی صدها بار توبه کردم ،
اما باز هم هوس آغوش گرمت را کردم
من عاشق، محکوم به تنهایی ام !
مگر عشقت میگذارد که بی خیالت شوم؟
مگر تو میگذاری....
شب شد و اشکهایم بیشتر ، دلم هوای تو را کرده ،
باز هم میگویم با همین چشمهای تر:
برگرد که دلم گرفته ،
کجایی که یک عالمه دلتنگی در قلبم نهفته !
مگر میشود بی نفس زندگی کرد،
ای که تو هستی نفس در سینه ام!
مگر میشود بی عشق زندگی کرد،
ای که تو هستی تمام زندگی ام!
مگر میشود بی یار زندگی کرد؟
ای که تو هستی تمام هستی ام!
مگر میشود بی تو زندگی کرد ؟
نه من حتی نمیتوانم فعل نتوانستن را
در هوای بی تو بودن صرف کنم!
مجرمی نیستم که اسیر تنهایی شوم ،
فراری میشوم ، باز هم در به در این دنیا و یک دیوانه ی زنجیری میشوم ،
تا در این حال و هوای جنونم تو را پیدا کنم....
مگر بی تو بودن میگذارد که خوشحال باشم؟
آب خوشی نیست که بی تو از گلویم پایین رود،
هر چه شود محال است عشق تو از قلبم بیرون رود!
برچسب:
نویسنده: nik

گفتی دوستت دارم و دلم لرزید
گفتم به عشق تو زنده هستم و دلت راز دلم را فهمید
گفتی مال توام ، گفتم بدجور گرفتار توام
بگو از احساست تا بگویم از لحظه های عاشقی مان
بگو از حال و هوای قلبت تا بگویم از خاطره های شیرینمان
گفتی همیشه به یاد توام ، گفتم هنوز هم خیره به عکسهای توام
گفتی سحر شده و هنوز به عشقت بیدارم ،
گفتم از سر شب تا حالا از دلتنگی ات بیمارم
بگو از آن حرفهای عاشقانه ات تا بگویم که آرامم ،
تا بگویم به هوای بودنت است خوشحالم
گفتی نفسهایم عطر حضور تو را میدهد ،
گفتم که قلبم به عشق در کنار تو بودن همچنان میتپد
گفتم یار توام ، همیشه و همه جا در کنار توام ،
گفتی یاد توام ، اگر هم نباشی باز هم درگیر انتظار به تو رسیدنم
گفتی می آیم فردا ، گفتم میمیرم تا فردا ،
طاقت ندارم حالا بیا در کنارم ، من آن آغوش گرمت را میخواهم ....
تو را تا ابد اینجا میخواهم ، که همیشه بمانی ،
همیشه همینجا دستان مرا بخواهی
که بگیری دستانم را ، بفشاری هر دوی آن را ،
بگویی همیشه میمانی ، هیچگاه غزل رفتن را نمیخوانی
گفتی دوستت دارم و دلم لرزید ،
چشمانم جز قطره های اشک در چشمانت چیزی را ندید،
هیچکس جز من و تو این راز عاشقانه را نفهمید!
چه کهکشان زیباییست راه نگاه تو ، چه زیباست این دنیای عاشقانه ی تو ،
چه خوشبختم از اینکه تو را دارم ....
اینبار هم تو گفتی دوستم داری و دو تا به نفع تو ،
دلم دیوانه شده از دست محبتهای تو!
برچسب:
نویسنده: nik

از همه گذشتم به خاطر تو ،
چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو
دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو
گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی ،
وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم
گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری
تا نفس دارم با تو بمانم
روزها گذشت... روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت
من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!
درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب ،
عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و
همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!
روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است ،
قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است ،
قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه ،
نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ، من که نکرده بودم گناه!
تو لایقم نبودی ، حالا دیگر بی ارزشتر از آنی که حتی لحظه ای به تو فکر کنم ،
برو که نمیخواهم فکرم را حتی با خیال بی خیالی تو خراب کنم!
این را نوشتم نه به خاطر اینکه به یادت هستم ،
خواستم بگویم که بدون تو اینک خوشبخترین عالم هستم
خواستم بگویم که قلبم مال یکی است که حتی
یک تارموی او را هم با یکی مثل تو عوض نمیکنم،
تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نمیکنم،
او جایش تا ابد در قلب من است ، هیچگاه به عشقش شک نمیکنم ....
یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی ،
در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری....
برچسب:
نویسنده: nik

هر چه با احساس باشم به احساس تو نمیرسم
هر چه این دست و آن دست کنم به پای تو نمیرسم
چه کسی میداند در قلبم چه غوغاییست
چه کسی میداند در دنیای من چه میگذرد؟
هیچکس حال مرا ندارد ، هیچکس احساس مرا ندارد ،
گاهی فکر میکنم تنها منم که عاشقم ، گاهی فکر میکنم تنها منم که دیوانه ام
کافیست لحظه ای را در کنارت باشم ، آن لحظه برایم به معنای یک زندگیست
تو معنا داده ای به زندگی ام ، پرواز دادی به بالهای خسته ام ،
تو مرا نجات دادی ، به من نفس دادی، دستهایم را گرفتی ،
عاشقی را به من یاد دادی ،
به من شوق پرواز دادی، لبخند به لبانم هدیه دادی ،
تو به من همه چیز دادی و اینگونه من صاحب دنیا شدم و دنیای من شدی تو....
از این احساس بیرون نمی آیم ،
وقتی با توام تا ابد از دلت بیرون نمی آیم ، چه جایی بهتر از قلب تو ،
عشق را خلاصه میکنم در نگاه مهربان تو...
کاش این فصلهای با تو بودن هیچگاه نمیگذشت ،
کاش هیچ برگ سبزی بر زمین نمینشست ،
کاش همیشه روزگارمان مثل این روزها بود ،
کاش پرنده عشقمان همیشه در حال پرواز بود،
نه قفسی بود تا اسیر شود آن پرنده ،
نه سرنوشت تلخی بود تا رو کند برگ برنده....
همیشه دلم میخواهد در یک سکوت عاشقانه ، با آرامش در آغوش تو باشم ،
همیشه دلم میخواهد به هیچ چیز جز در کنار تو بودن فکر نکنم ،
تنها حس کنم گرمای وجودت را ،
بشنوم صدای مهربان تپشهای قلبت را ....
نه ببینم ابرهای سیاه را ، نه بپوشانم یک دل کبود را ،
نه در خواب روم ، نه در فکر گرگها روم!
هر چه به گذشته بازگردم چیزی را به یاد نمی آورم ،
هر چه به روزهای با تو بودن فکر کنم همه را مثل خاطره در دلم نگه میدارم ،
تا خاطره های با تو بودن شود سر برگ روزهای زندگی ام
تا همیشه به نام تو بنویسم شعر زندگی را....
برچسب:
نویسنده: nik

ای که تو با چشمهای نازت ، دیوانه کردی قلبم را ،
نگاهی هم به قلب من بینداز
ای که تو با ناز نگاهت ، دیوانه کردی چشمانم را ،
حس کن هوای نفسهایم را ...
ای که تو با دستان گرمت ، به آتش کشیدی دستان سردم را ،
مرا در میان خودت بگیر ، مرا بسپار به آغوشت ، رهایم کن در آغوشت،
از همه چیز خلاصم کن، بگذار لحظه ای رویایی شوم...
ای که تو دیوانه کرده ای دل عاشقم را ،
در این حال جنونم ، تویی تمام جانم ، قبله راز و نیازم ،
ای که تو با چشمهای نازت ،
مرا از آن حال به این هوای عاشقی برده ای
ای که بدون تو هیچم ، لحظه ای نباشی پوچم،
خالی از عشق و محبت ، خالی از وفا و عادت...
ای که بدون تو حتی برای خودم هم نمیتوانم زندگی کنم ،
منی که مدتهاست برای تو زندگی میکنم
ای که بدون تو نفس در سینه نیست ،
منی که مدتها به عشق تو نفس میکشم ....
ای که بدون تو زندگی برایم بی معناست ،
منی که از تو یاد گرفته ام رسم زندگی را....
دست خودم نیست حالم ، بدون تو بازی زندگی را میبازم ،
ای که تو هستی پلی عبور از دره ی بی وفایی ها...
رهایم نکن، مثل همیشه که مرا درک میکردی ،
احساسم کن ، مثل همیشه که دوستم داشتی ، عاشقم کن ،
مثل همیشه که بودی ، مرا تا پایان راه همراهی کن، که تنها نباشم ،
جدا از تو و با غمها نباشم ، خودم باشم و خودت ،
بوسه میزنم بر روی گونه هایت ،
خیالم راحت است ، قلبم با تو دیگر تنها نمیماند....
برچسب:
نویسنده: nik
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
برچسب:
نویسنده: nik
کنار پنجره می آیم
نسیم تبسم تو جاریست
قاصدکها آمده اند
در رقص باد و یاد
سبز
سپید
سرخ...
و این آخرین قاصدک
چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!
****
می خوانمت
با هفت زبان
در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای
سرشار از تکلم درخت و آفتاب
سرشار از تنفس آینه و عود
سرشار از بلوغ آسمان
و من هر چه می آیم
به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم
می خواهم در بیرنگی گم شوم
****
نمی دانم
شابد به نسیمی که صبح گاه
در سایه روشن حسرت و لبخند
از کنار دستهایت عبور کرد
می اندیشی
و من به آن بادبادکی فکر می کنم
که در سپیده دم ستاره و اسپند
در نگاه زلال تو تخم گذاشت
و تو نم نم
در تنهایی و ماه
ناپدید شدی
و تنها رد پایت
در امتداد مسیرهای خیس بی پایان
جا ماند
****
جای تامل نیست
قاصدکها آمده اند
و تو در سرود خلسه و خاکستر
ناپیدا شده ای
و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم
و به انتظار شب بوها
که در بهاری زرد
به شکوفه نشست
****
نمی دانم کدام پرنده
در نبض مدادهایت جاری بود
که هیچ کاغذی
در وسعت حجم آن نگنجید
راستی نگفتی کدام باد
بادبادکهایت را با خود برد
****
پنجره را می بندم
خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود
و آفتابگردان نگاه تو
در آسمان هشتم
ناتمام ادامه دارد
و من
به یاد آن پرنده ای می افتم
که صبح
در متن بلوغ و آفتاب
ناپیدا گم شد
ناپیدا گم شد.
برچسب:
نویسنده: nik
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشهٔ پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینهٔ تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسهٔ شیرینش از تو
تنم با بوی عطرآگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با نالهٔ خونینش از تو
ولی ای مرد ، ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است ، تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مَه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
به دور افکن حدیث نام ، ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن پروردگاری
که شاعر را ، دلی دیوانه داده
بیا بگشای در ، تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
برچسب:
نویسنده: nik
كتاب های عزرا و نحمیا بهترتیب پانزدهمین و شانزدهمین کتاب از سلسله کتابهای تشکیل دهندۀ كتاب مقدس می باشندو بر اساس تقسیم بندی یهودی كه با نسخه عبری منطبق می باشد از بخش مكتوبات عهد قدیممحسوب می شود. در دست نوشته های اولیه عبری به عنوان كتابی واحد در نظر گرفته می شوند[1] و در تلمود نیزاین دو كتاب را یكی به حساب آورده اند.[2] قدیمی ترین دستنوشته های "سپتواجینت" (ترجمه یونان عهد عتیق)، نیز در كتابی واحد به بحثدر مورد كتابهای عزرا و نحمیا پرداخته اند. اریجن (185 – 253 م) اولین نویسنده ای بودكه بین این دو كتاب تفاوت قایل شده و آنان را عزرا (1) و عزرا (2) نامیده است. در ترجمۀلاتین ولگیت (405 – 390 ق . م) جروم كتاب نحمیا را دومین كتاب اسدرا (عزرا) نامید.ترجمه انگلیسی «Wycliffe»(1382م) و «Coverdale» (1535م) عزرا را «اول اسدرا» و نحمیا را «دوماسدرا» نامیده اند. در دست نوشته های عبری اولین جدایی مشابه با آن در سال 1448 میلادیپدیدار گشت.[3]
دانشمندانسنتگرا، نویسنده كتاب اول را عزرا و دوم را نحمیا می دانند و شواهدی بر این سخن ارایهمی كنند اما نقادان این رای را هرگز قبول ندارند. نقادان، شواهد متعددی بر ادعای خویشارائه کرده اند. آنان می گویند نویسنده كتاب، تاریخ ورود عزرا و نحمیا را جا به جاكرده است و این اشتباه بزرگی است. علاوه بر این در این كتاب به ماجراهایی اشاره شدهكه مدت ها بعد رخ داده اند. به نظر می رسد علت نام گذاری كتاب اول به "عزرا"این باشد كه داستان وی در این كتاب آمده است و دلیل نام گذاری کتاب دوم به "نحمیا"نیز آن است که در این کتاب، داستان خدمات وی به عنوان نماینده پادشاه فارس برای رسیدگیبه اوضاع سرزمین یهودا و بازسازی اورشلیم آورده شده است.
برچسب:
نویسنده: nik
بعداز کتاب دوم پادشاهان، دو کتاب اوّل و دوم تواریخ ایّام، قرار دارد. ایندو كتاب سیزدهمینو چهاردهمین كتاب عهد قدیم میباشد. عنوان عبری «Dibre Hayyamim» كتاب را می توان «وقایع(اخبار) روزها(سالها)»ترجمه كرد. كتاب اول تواریخدر باب اول با ذكر نسبنامه مفصل بنیاسراییل آغاز شده تا 8 باب ادامه مییابد؛ تااینكه در باب 9 كتاب مقدس، چنین میگوید: «تمامی اسرائیل برحسب نسبنامههای خود شمردهشدند و اینك در كتاب پادشاهان اسرائیل مكتوباند.» در باب دهم جریان خودكشی یكی ازداوران بنیاسراییل به نام شائول را بیان میکند. در باب بعدی داود پادشاه اسرائیلمیشود و در بابهای بعد به بیان داستان داود پرداخته می شود و كتاب اول تواریخ با طرحریزیمعبد توسط حضرت داود و وفات آن پایان مییابد. كتاب دوم تواریخ ایام، دنباله كتاباول تواریخ ایام است كه به ماجرای حضرت سلیمان، ساخته شدن معبد و نیز ماجرای ملكه سباو آمدن او نزد سلیمان میپردازد. در این كتاب گناهانی نیز به حضرت سلیمان نسبت دادهشده است. پس از وفات حضرت سلیمان رحبعام به جای پدرش پادشاه میشود. با آغاز پادشاهیرحبعام اسرائیل از آنها جدا شده و رحبعام پادشاه یهودا میشود. بعد از این موارد، یكیك پادشاهان یهودا را نام برده میشوند. كتاب مزبور پس از وفات حضرت سلیمان و تقسیمكشور اسرائیل نیز به ماجراهای كشور جنوبی(یهودا) پرداخته و تا تخریب معبد و تبعید قومبه بابل ادامه مییابد.
در موردنویسنده این كتاب باید گفت بر طبق روایت قدیمی یهود، كتاب تواریخ را عزرا نوشتهاست.[1] در حالیكه در قاموس آمده: «نویسندهاین كتاب معین نمیباشد اگر چه تعدادی بر این هستند كه عزرا آنها را در 457ق.م تصنیفنموده است».[2]
در مقابل،دایرة المعارف كتاب مقدس میگوید: «ولی این مطلب(که عزرا نویسنده تواریخ است) را نمیتوانبا اطمینان گفت». درباره نویسنده این کتاب میگویند: این کتاب احتمالا توسط عزرا کهکاهن و کاتب بود نگارش یافته است. در سال 586ق.م مردم سرزمین یهودا در نتیجه پیروزیبابلیها بر سرزمینشان اسیر شدند. چند دهه بعد، هنگامی که اسرای یهودی به فرمان کورشبه وطن خود باز میگشتند، عزرا این کتاب را نوشته تا آنان را با تاریخشان آشنا سازد.[3]
برخیدیگر این قول را به اکثریت نسبت میدهند که عزرا این کتاب را در سال 457ق.م نوشته است؛با این حال میگویند، با نکتهسنجی دقیق، باید گفت که نویسنده این کتاب معلوم نیست.نویسندهای دیگر با استفاده از مطالب کتاب، مدعی است که این کتاب باید بین سالهای350 تا 250ق.م و مدتها پس از عزرا نوشته شده باشند.[4]
پسمشخص است که کتاب مقدّس مسیحیان نیز مثل بخشهای پیشین، نویسندۀ مشخصی ندارد، و فقطبا شکّ و تردید ادّعا می شود که نویسندۀ آن، حضرت عزرا(ع) بوده اند.
[1] دایرةالمعارفكتاب مقدس، ص166.
[2] قاموسكتاب مقدس، ص267.
[3] کتابمقدس، ترجمه تفسیری، انجمن بینالمللی کتاب مقدس، 1995م، ص396.
[4] کشیشصموئیل، یوسف؛ المدخل الی العهد القدیم، قاهره، دارلثقافه، 1993، ص261، 262.
برچسب:
نویسنده: nik

در سلسله کتبِ کتاب مقدّس، بعد از کتابهای اوّل و دوم سموئیل، دوکتاب اوّل و دوم پادشاهان قرار دارد. به نظر میرسد نامگذاری كتاب، به دلیل معطوف بودنبه پادشاهانی است كه در دوران سلطنت آنها، جدایی كامل و یا وفاداری نسبت به عهد وجودداشته است.
دو كتاب پادشاهان، به خاطردلايل اخذ شده از متن اين كتابها، اقتباسى از كتب پادشاهى سليمان است. مثلاً در اینکتاب آمده است:
«و بقيهوقايعَ يُربعام كه چگونه جنگ كرد و چگونه سلطنت نمود، اينك در كتاب تواريخ ايام پادشاهاناسرائيل مكتوب است»[1]
«و بقيهوقايع رَحُبعام و هر چه كرد، آيا در كتاب تواريخ ايام پادشاهان يهودا مكتوب نيست؟»[2]
نتيجهآنكه، تمام كتابهايى كه تا اينجا مورد بررسى قرار داديم، چيزى نيست جز گردآوریهایىكه از حوادث گذشته گزارش می دهد.
مدركیدال بر تعیین هویت نویسنده پاشاهان وجود ندارد.[3] گرچه سنت یهودی، نویسنده این كتابرا ایلیا می داند. پیامبری كه سرگذشت زندگی او در این كتاب آمده است. وی در اواسطكتاب دوم پادشاهان به آسمان صعود می كند. ولی این نظریه، علاوه بر اینکه فاقد دلیلاست، با خود كتاب هم سازگاری ندارد؛ زیرا ماجرای كتاب تا مدتها بعد از ایلیا ادامهدارد.[4]
[1] اولپادشاهان، 14: 19.
[2] اولپادشاهان، 14: 29.
[3] دایرةالمعارفكتاب مقدس، ص 160.
[4] سلیمانیاردستانی، عبدالرحیم؛ مجموعه آشنایی با ادیان كتاب مقدس، انجمن معارف اسلامی ایران،قم، 1384، چاپ سوم، ص 101 و 102.
برچسب:
نویسنده: nik

هشتمینکتاب از کتاب مقدس و عهد عتیق کتاب روت می باشد که بعد از کتاب داوران قرار دارد. کتاببر اساس شخصیت اصلی ماجرا به این نام، نامگذاری شده است. روت زن موآبی بود که در ابتداهمسر ملحون و سپس همسر بوعز شد.[1] بوعز از خویشاوندانو منسوبان شوهر نعومی(مادر شوهر خود که همراه وی به زمین یهودا مراجعت کرده بود) است.از این ازدواج داوود نبی(ع) و عیسی که از نسل داود می باشد به دنیا آمده اند.[2] این کتاب همراهکتاب استر تنها کتاب های کتاب مقدس هستند که نام زنی را برای خود دارند.
نویسنده کتاب ناشناخته است. طبق روایات یهودی بهسموئیل نسبت داده است اما احتمال آن به دلیل ذکر نام داود(4: 17 و 22) بعید بوده وبه زمان دیرتری مربوط می گردد و به علاوه شیوه ادبی عبری که در کتاب روت استفاده شدهمبین نگارش آن در دوران پادشاهی است.[3] البته عده ای هم اعتقاد دارند کهچون این کتاب بعد از کتاب داوران است مثل اینکه به منزله ضمیمه او است. چنانچه بسیاریاز متقدمین کتاب داوران و کتاب روت را یک کتاب کرده اند.[4] این کتاب همانند باب های اول ودوم سموئیل نگاهی اجمالی به زندگی خصوصی اعضای یک خانواده بنی اسرائیلی دارد. همچنیناین کتاب به دور از تصویر تماماً تاریک دوران نوید باقی ماندن ایمان واقعی و دینداریرا در آن دوران می دهد.[5] نویسنده کتاب روت به وقف و سرسپردگیبی چون و چرا و بدور از خودخواهی روت نسبت به نعومی و مهربانی بوعز نسبت به ایندو بیوهزن توجه دارد.
[1] محمديان،بهرام؛ دايرةالمعارف كتاب مقدس، تهران، سرخدار، 1381، چاپ اول، ص507.
[2] هاكس، مستر؛ قاموس كتاب مقدس، تهران، اساطير، 1382، چاپ دوم، ص423.
[3] دايرةالمعارفكتاب مقدس، ص152.
[4] قاموسكتاب مقدس، ص424.
[5] دايرةالمعارفكتاب مقدس، ص151.
برچسب:
نویسنده: nik
در مجموعه کتابهای تشکیلدهندۀ کتاب مقدّس، بعد از کتاب داوران، به کتابهای اوّل سموئیل و دوم سموئیل میرسیم.
سموئیلکه آخرین داور از میان داوران بود، به درخواست بنی اسرائیل، شاؤل را به سلطنت تمامدوازده سبط منسوب می کند و وی با جالوت، فرمانده فلسطینی می جنگد و «داود» یکی از سپاهیانشاؤل، جالوت را می کشد و بعد از وی، داود به سلطنت می رسد که مبسوط این تاریخ در ایندو کتاب ذکر شده است. اصحاب کلیسا نویسندۀ این دو کتاب را سموئیل نبی می دانند. درحالی که داستان مرگ سموئیل درابتدای این کتاب ذکر شده است:
«سموئیلوفات نمود و تمامی بنی اسرائیل جمع شده و از برایش نوحه گری نمودند.»[1]
داستانمرگ سموئیل در اواسط كتاب اول سموئیل آمده و نویسنده همچنان به نقل تاریخ تا سالیانیبعد از مرگ وی ادامه می دهد. بنابراین نویسندۀ ادامه آن نمی تواند خود سموئیل باشد.به علاوه، در این کتاب همواره از خود سموئیل با ضمیر غایب نام برده شده است. مثلاً:
«و اماسموئیل به حضور خداوند خدمت می کرد و او پسر کوچک بود و بر کمرش انبود کتان می بست.»[2]
«پسفلسطینیان مغلوب شدند و دیگر به حدود اسرائیل داخل نشدند و دست خداوند در تمامی روزهایسموئیل به فلسطینیان سخت بود.»[3]
برچسب:
نویسنده: nik
یوشعکسی است که بعد از حضرت موسی فرماندهی بنی اسرائیل را به عهده گرفت. اولین کتاب بعداز اسفار پنجگانه تورات، به وی منسوب است. ارباب کلیسا، با قاطعیّت این کتاب را نوشتۀیوشع می دانند.

اسپینوزادر ادامۀ تحقیقاتش، در مورد صحیفه یوشع می نویسد که نویسندۀ این کتاب نمی تواند خودیوشع باشد؛ زيرا بايد شخص ديگرى غير از يوشع دربارۀ او شهادت بدهد.[1]
به علاوه، در صحیفه یوشع، به داستان مرگ نویسندۀکتاب و مکان دفن او اشاره شده است. عباراتی که به هیچ وجه نمی تواند توسط خود یوشعنوشته شده باشند:
«بعداز این امور واقع شد که یوشع بن نون، بندۀ خداوند، چون صد و ده ساله بود، مرد. و اورا در حدود ملک خودش در تمنه سارح که در کوهستان افرایم به طرف شمال کوه جاعش است،دفن کردند.»[2]
حتیحوادثى را كه بعد از مرگ يوشع اتفاق می افتد، را ذکر می کند. مثلاً نقل می کند که مشایخبنی اسرائیل بعد از یوشع به کارهای وی ادامه دادند و خداوند را عبادت کردند.[3]
همچنیندر این کتاب، داستان بندگی کنعانیان و پرداخت جزیۀ آنان نیز نقل می شود؛ ماجرایی کهدهها سال پس از یوشع اتفاق افتاد:
«كنعانيانرا، كه در جازر ساكن بودند بيرون نكردند، پس كنعانيان تا امروز در ميان افرايم ساكنندو براى جزيه بندگان شدند.»[4]
در حالیکه داستان بندگی کنعانیان و جزیه دادنشان در عهد داوران، یعنی ده ها سال پس از یوشعواقع شده و در سفر داوران چگونگی آن بیان شده است.[5]
پس شواهد نشان می دهند که نویسنده کتاب یوشع یا حداقل بخشی از آن، بایدکسی غیر از حضرت یوشع(ع) باشد.
[1] «از هر چه موسى امر فرموده بود، حرفى نبود كه يوشعبه حضور تمام جماعت اسرائيل با زنان و اطفال و غريبانى كه در ميان ايشان می رفتند،نخواند.»(یوشع، 8: 35).
[2] صحیفهیوشع، 24: 29 و 30.
[3] «واسرائيل در همۀ ايام يوشع و همۀ روزهاى مشايخى كه بعد از يوشع زنده ماندند و تمام عملىكه خداوند براى اسرائيل كرده بود دانستند، خداوند را عبادت نمودند.»(صحيفه يوشع،31:24).
[4] یوشع10:16.
[5] «وچون اسرائيل قوى شدند، بر كنعانيان جزيه نهادند؛ ليكن ايشان را تماماً بيرون نكردند.و افرايم كنعانيانی را كه در جازر ساكن بودند بيرون نكرد، پس كنعانيان در ميان ايشاندر جازر ساكن ماندند. و زيولون ساكنان فطرون و ساكنان نهلول را بيرون نكرد، پس كنعانياندر ميان ايشان ساكن ماندند و جزيه بر آنها گذارده شد.»(کتاب داوران، 1: 28 – 30).
برچسب:
نویسنده: nik

پی نوشت:
برچسب:
نویسنده: nik